عاشقتم
هوا سرد است دستانم بدون تو یخ زده شاید نوشتن دست هایم را گرم کرد چه عالمی دارد نوشتن... تو رفته ای من رفته ام آنچه باقیست احساسات مچاله ی من بر روی کاغذ است وقتی دست هایم سرد میشود و تو نیستی... وقتی برف میبارد و تو نیستی... وقتی عاشق میشوم و تو نیستی... وقتی دلتنگ میشوم و تو نیستی... بیا تا باز هم کنار پاییز قدم بزنیم و از سرما بلرزیم ... بیا تا باز هم تنهایی را زیر برگ های زرد و نارنجی پنهان کنیم... بیا تا باز هم تا خود خدا عاشق شویم ... مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است بیا که دست از این اشک و آه بردارم شعری از دوست خوبم:عباس جان باز هم این دل بهونه گیرم بدجوری بهم گیر داده ...گیر داده که ناجور هواتو کرده . هوای صداتو کرده چشمهام هوای دیدن چشمهاتو داره . جدی جدی قبول کردم که دلم ناجور دیوونست هرچی بهش میگم آخه که چی؟میگه: همین که بدونیم هست برامون کافی نیست؟؟میگم:اون که وقتی هم بود مال من نبود مال خودش بود مال کارش بود میگه:تو از کجا میدونی؟میگم اون که خودش میگفت که من وقت ندارم حتی به خودم فکر کنم چه برسه به ..... یادت نیست به چه راحتی گفت "خداحافظ" هق هق گریه هامون رو نشنیدی؟یادت رفت؟آخه عقلت کو؟دوست داشتن یه طرفه که فایده نداره میگه من که عقل ندارم من دلم. تازه تو از کجا میدونی شاید اونم ...شاید اونم برای خودش دلیل داره حرف داره . میگم:دیوونه تو از کجا میدونی؟ به چی اطمینان داری؟هان؟سرش رو میندازه پایین و باز هم اشکاش قطره قطره که نه گوله گوله می افتن جلو پاش .کاش میدونستم که این اشکاش کی میخوان تموم بشن ؟ میگه:آخه چیکار کنم دیگه؟دلم تنگه . یهو یادش می افتم نمیتونم..... شاید اون دوستمون نداشته باشه شاید اون فراموشمون کرده باشه اما نمیتونم فراموش کنم که دوستش داشتم میگم:آخه دیوونه ای ای دل دیوونه. یادت نیست که بود و نبودت براش فرقی نداشت ؟ یادت رفت بی توجهی هاش؟یادت رفت همه اون کاراش که هر روز تورو میشکوند؟ هر روز تورو میسوزوند؟ سرش رو میکنه اون ور اون دور دورارو نگاه میکه میگه:یادم نرفته اما خوب میبخشیم مگه چی میشه؟ مگه همه ما کارایی نکردیم که بقیه باید مارو ببخشن؟مگه اون مارو چند بار بخشید؟اینهارو تو یادت نمیاد؟میگم:آخه از کجا معلوم که اون هنوز دوستت داشته باشه؟از کجا معلوم دلشو به یکی دیگه .... بغض گلوش رومیگیره و میگه من که نتونستم کس دیگه ای رو بیارم تو خونه دل شاید اونم نتونسته باشه میگم:شاید...فقط شاید....شایدم تا حالا ....نمیدونم ای خداااااااااااااااا هیچ کس ندونه خودت میدونی که....خودت دادی خودت گرفتی دیگه خود دانی. فقط صبرشو به من بده که راضی باشم به اونی که تو میخوای..... میدونم اون روزی میرسه که باید از هم جدا شیم اون روزی میرسه که باید به قلبم بگم دیگه نباید به یادت بزنه نمیدونم اون روز چی بهت بگم فقط میدونم اون روز دیر یا زود میرسه روزی که مجبور میشیم قلبها مونو پس بگیریم فقط اون لحظه رو میبینم که.... روبروی هم ایستادیم و به چشمای هم نگاه میکنیم چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده حتی سیل اشکام هم نمیتونه لحظه ای باعث پلک زدن چشمام بشه فقط حس میکنم گرمایی که از دستات به دستام میرسه . داره قلبمو میسوزونه. سرم رو روی شونه ات میذارم تا اشکامو نبینی اما حیف که لرزش بدنم رو حس میکنی.سرم رو با دستای یخ زدت از شونت جدا میکنی و میگی : بهم قول بده دیگه گریه نکنی ازهمه دنیا فقظ همین برام مونده بود. هنوزم ظالمی. دستامون که جدا میشه صدای قلبم رو میشونم که روی آسفالت خیابون جلو پات میشکنه دستمو میبوسی و بهم میگی: میدونم حرفامو باور نمیکنی اما(دوستت داشتم) آخه پس چرا بهم میگی عزیزم باور کن فقط به خاطر تو بود؟آخه چه جوری باور کنم؟عقب عقب ازم دور میشی و سرت رو میندازی پایین چون دیگه طاقت سنگینیه نگامو نداری.رفتی اما تصور چشماتو تا ابد برام گذاشتی به جای اون قلب قرمز و پر از عشقی که ازم گرفتی فقط همینو برام گذاشتی تو میری اما من به کجا؟؟؟میدونم اون روز میرسه اما اگه دوستم داری برام دعا کن که به اون روز نرسم..... همیشه در تنهایی تو را حس کردن... در خیال با تو زندگی کردن... نازنینم..... همچون نفس کشیدن تو رابه خاطر می سپارم. افسوس...... که یک روز دیگر بدون تو گذشت...... کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت، سفری بی همراه، گم شدن تا ته تنهایی محض، یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی، تو بگو، از ته دل من خدا را دارم... اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند، ولی مهربان باش. اگر موفق باشی دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش. اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند، ولی شریف و درستکار باش. آنچه را در طول سالیان بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند، ولی سازنده باش. اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند، ولی شادمان باش. نیکی های درونت را فراموش می کنند، ولی نیکوکار باش. بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. و در نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان « تو و خداوند»است نه میان تو و مردم. تو یکتایی و بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم... با خبر باش که پژمردن من آسان نیست گرچه دلگیرتر از دیروزم گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند لیک باور دارم دلخوشی ها کم نیست زندگی باید کرد... حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن رو قشنگا خط کشیده، زشتا رو برام نوشته باز که ابری شد نگاهت، بغضتم واسم عزیزه اما اشکات رو نگه دار نذار اینجوری بریزه من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیش و بگم می بینی گریه هات کلی حروم شد خدایا امروز که چشم هایم را باز کردم گمان میکردم که او در کنار من است او پس کی میاید انتظارش را میکشیدم ،کی میخواهد بیاید و کی میخواهد پیام دهد شاید از این دنیا بروم ولی هرگز چشمهایم روی زیبایش را نبیند پس کی دستهای پر عاطفه اش را میگیرم ،خدایا اگر امکان دارد برای اخرین بار هم که شده یک بار دیگر ببینمش و با او خدا حافظی کنم چون دیگر انتظار رویش را ندارم . خدا حافظی با تو اسان بود ولی برای من واژه ای سخت و سوزان بود خداحافظی برای تو توده های داشت ولی برای قلب من مرگ و غم و جدایی داشت خداحافظ طلوع من ، خداحافظ غروب من ، خداحافظ ای محبوب من.... دلم گرفته است مثل آسمانی كه پر از ابر است شب بارانی شب تنهايی پنجره ها همه بسته اند مثل همه اميدهای راه خيالم چشمايم لبريز اشكند قلبم لبريز اندوه سنگينی و بهت و سكوت ديوار زندان دنيا دور و برم را گرفته است.... خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم
اما نه قلم نوشت نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد چرا که هر دو می دانستندکه باید دوباره شرح حال و غم مرا بنویسند قلم در دستانم شکست و چشمانم بارش اشکهایش را که پراز درد درون بود ارمغان تازه ای به گونه هایم بخشید دردی که قلم از نوشتنش سر باز میزندو کاغذ از حک کردنش پس چگونه این دل یارای آن داردکه آن را در درون خود نگه دارد شایدبتواند ولی تا کی........ عاقبت روزی متلاشی خواهد شد گوش کن ! می شنوی صدای اندوهم را ؟ می شنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید باید گریست برای شاخه های شکسته باید فریاد زد به حال شقاق پرپر شده باید اشک ریخت با دیدن پروانه سوخته باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان پنجره ها خالی است هوا تنهاست ستاره سرگردان است خورشید گریان است محبت کجاست ؟ خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟ خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست ميدوني؟ خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟ من که تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره اون مي خواد که من نباشم، باشه ،اشکالي نداره خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت
نه به اين جرم که حيوان پليديست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است
طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد
به خيالش قندم
يا که چون اغذيه ي مشهورش تا به آن حد گندم
اي دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبي بود
من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد
مگسي را کشتم
هنوز حتی دوستت دارم بر لبانت جاری نشده از لمس تن من سخن میگویی ؟!
به هستیم سوگند ما دختران لمس که میشویم سه بخش میشویم در ذهن همه => فا ح شه . . .
با سکس جلو میایی ومیخواهی ماندگار شوم ؟!
به تمام هستی ات سوگند بدون هم آغوشی با احساساتم چنان جذبت میکنم گویی هزار بار همخواب بودیم . . .
فقط حس مرا درک کن . .
آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
وای سهراب کجایی آخر؟...
زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند!
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند،همه جا سایه دیوار زدن!
وای سهراب دلم را کشتن!!!
صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...
که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم…….
به حبس ابد!!
به یکباره جا خوردم…..
وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد….
……هی…
تو….
آزادی!….
و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد...!
بگذار میان من وتو فاصله ای نماند، نه به خاطر خودت و نه به خاطر من. به خاطر این عشق دوستم داشته باش، بیش از آنی که دوستت دارم.....
می نوشتیم در آن
از غم و شادی و رویاهامان
از گلایه هایی که ز دنیا داشتیم
من نوشتم از تو:
که اگر با تو قرارم باشد
تا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمد
که اگر دل به دلم بسپاری
و اگر همسفر من گردی
من تو را خواهم برد تا فراسوی خیال
تا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!!!
تو نوشتی از من:
من که تنها بودم با تو شاعر گشتم
با تو گریه کردم
با تو خندیدم و رفتم تا عشق
نازنیم ای یار
من نوشتم هر بار
با تو خوشبخترین انسانم…
ولی افسوس
مدتی هست که دیگر نه قلم دست تو مانده است و نه من
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل...
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه...
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد
احساس می کنم که صدایم کم است
احساس می کنم که دلم غنچه می دهد
و چشم های تو
قلب مرا به عاشقانه تپیدن
مژده می دهد
وقتی تو حرف می زنی
احساس می کنم که تمام دلم کم است
تا بشنوم
و لحظه ها
پایان پذیر نیستند
احساس می کنم که اسیری ترین منم
چیزی درون من
مثل هزار شاخه مجنون
رقصنده با
طنین صدای تو می شود
و من
با کلام تو
قد می کشم
من آن سپید جامه سپیدار قد کشیده ام
که دستهای من
از شوق لمس تو سبز می شوند
و شعر من
با نام خوب تو .....
مینویسم و میدانم این نوشتن مثل ابری بارانی ، احساسم را روی زمین میریزد.
مینویسم تا پر شود این صحنه از کلمات ناقصم. مینویسم تا باشم

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار
لمس کن لحظه هایم را
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...
حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی، حتّی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته، حاضری دنیا بد بشه
فقط اونی که عشقته، عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطرِ اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم
امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم
حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو
فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو
حاضری هر چی دوست نداشت ، به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات
وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری
تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری
حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر
امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر
حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی
حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی
رو دست مجنون بزنی ، با غصه ها همخونه شی
حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن
دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست بدن
حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن
حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت
مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت
وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری
دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه
حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ
عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ
حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی
پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی
پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن
وقتی کسی رو دوست داری ، صاحب کلّی ثروتی

| قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت |


