|
می خواستم از دلتنگیها و بی قراری ها، از نگاه های خسته از انتظار و قلبهایی که موسیقی غم انگیز تنهایی را می نوازند بنویسم اما تا یادت بر لب دیوار خاطرم سایه افکند، ناقوس زندگی ام به صدا در آمد و یاسهای امید شکوفه داد. دلواپسیها و کینه ها را به شب سپردم و سوار بر ارابه خاطرات خوش، مسافر جاده آرزوها شدم. پس یاد کن تمام یادگاریهایم را و فراموش کن هرچه بود دلیل چنین فاصله ای....
من مانده ام و یک برگ سفید!
سلام به همگي امروز ميخوام متفاوت آپ كنم واسه اولين بار ميخوام از يه دوست خوب تشكر كنم به خاطر همه چي به خاطر لحظه هاي دلتنگي كه پيشم بود و نذاشت تنها باشم به خاطر اينكه سنگ صبورم بود
ميدونم كه اين مطلبم رو ميخوني ازت ميخوام منو ببخشي ميدونم ناراحتي از دستم اما منو ببخش تو بهترين دوستم بودي و هستی مسعود به خاطر همه چي ممنون
حیف عمرم حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم حیف اون کسی که دائم عاشم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز حیف واژه خیانت
او هوایم را داشت
میبینی چه بی رحمانه ، گامهایت را بر تن آسمان کوبیدی! هنوز جایش کبود است... و من هنوز نگاهم به ردپای خسته ی شبهاییست ؛ که بی بهانه برای آمدنت سحر شدند... اما تو هنوز هم خود را پشت سایه ی شب پنهان کرده ای... چرا...
وقتی میرفتی نگاهم را به نگاهت دوختم تا که شاید راز رفتنت را پیدا کنم که ناگه شنیدم تو می گویی رازی نیست در رفتن من تقدیر ما همین بود.
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد
تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز .
يك روزي از روزاي گرم تابساتون دختري پاشو گذاشت تو اين دنيا.يواش يواش بزرگ مي شد.کم کم يه ني ني تپل و مو فرفری شد حالا خيلي بزرگ شده . عاشق شده بود اونم تو اون روزاي برفي زمستون با يه قلبه پره احساس و عشق. حالا خيلي تنها خودشو حس مي كنه شايد از آينده مي ترسه از سرنوشتي كه در انتظارشه شايد مرگ رو تنها چاره مي دونه. ولي مرگ تنها چاره نيست و هيچ دردي رو دوا نمي كنه. بعضي وقتا از روي تنهايي و نا چاري تنها راهه ممكن مرگه.ولي بايد اين يادمون باشه كه :آن سوي ناكامي ها هميشه خدايي هست كه داشتنش جبرانه همه نداشتن هاست
خدایا کفر نمیگویم چه میخواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی تو میدانی .... تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
قرارمان این بود که وقتی باران می بارد، دستهایم را رها نکنی...
در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پايت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم نرو..... نگذار دوباره تنها شوم.... نرو.....
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو عشقم گذشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!
تو می روی و من در امتداد مسیر عبورت خیره خواهم شد و تو دور و دور تر می شوی و من اکنون آخرین نفسهایم را خواهم کشید تو می روی و کوچک و کوچکتر می شوی و من نقش بر زمین دوباره دفتر خاطرات را برای آخرین بار ورق خواهم زد و پایان این دفتر را با یک نفس عمیق امضا خواهم کرد و خواهم رفت.....
ای دوست آشنا نامردی را از کدام نامرد آموخته ای که بانگاه سرد و برق چشمانت و با سکوت پر معنایت خنجری از زهر مرگ تدریجی را در قلبم فرو میکنی قلب که دیگر به آخرین تپش هایش رسیده قلبی که از روزگاران گذشته و اززخم های روزگار سیاه و کبود شده قلبی که نمیدانم چه کسی کلید آن را ه دیگران داد تا هر کسی به دلیلی بیاید و از آن تکه ای برای خود بردارد قلبی که آن را پاره پاره کردند اما باامدن تو قسمت بیشتر باقی مانده ی آن را با همه ی بدیها و خوبیهایش تقدیم تو کردم اماتو چه کردی؟؟ تو چگونه توانستی آن را برنجانی چگونه؟ تنها زندگیم همین قلب بود قلبی که دیگران نتوانستند حق امانت را در آن اتمام کنند من در میان همه به تو اعتماد کردم و قسمت باقی مانده ی آن را به تو امانت دادم آری تو هم در حقم امانت داری نکردی و ان را رنجاندی نمیدانستی چه مدت این قلب در فراق چشمانت گریست و کبود شد شرط امانت داری ترک نکردنش بود که ترکش کردی آخر من مانده ام و قلبی زخمی و کبود و تصوری دیگر نسبت به همه حال بشنو من چگونه و باید به چه کسی اعتماد کنم؟ آشنایان به گونه ای قلبم را شکستند و دوستان به گونه ای دیگر.......
پنجره های بسته تنهایی مرا فریاد می زنند و ثانیه ها چه بی رحم و شتابان لحظه هایم را بر باد می دهند اینک من مانده ام با یک کوله بار تهی توان گریزم نیست به بال کدام پرنده بسپارم دل را به کدام شاخه بیاویزم ... یاران مرا به سرزمینی ببرید که پرچین باغهایش بر پرتوها آشناست مرا به آسمانی دعوت کنید که ابر هایش به سخاوت معروفند
تار و پود وجود مرا از عشق به هم بافته اند برای من عشق چون آتشی است که کانون قلبم را حرارت میبخشد و هر زمان که این آتش مقدس فرو نشیند دیگر ازوجود من اثری نخواهدبود عشق زنجیر زرینی است که آسمان را با زمین پیوند میدهد
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت، مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم ؟! آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره ام هم كمتر است؟!! دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟!!
|
About
سلام دوستان ممنون که به تنهاییم سر زدید من این وبلاگ رو برای عشقم ساختم اما حالا که نیست تنها سنگ صبورم این وب شده امیدوارم با نظراتتون خوشحالم کنید
Home
|